شیشه ی پنجره را باران شست/از دل تنگ من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟
من به سراغ سرچشمه ای رفتم که در ورای کوهستانی دوردست در آن سوی افق های مایوس زمین از دل سنگ می جوشد تا جرعه های سرد و گوارایی از آن آب ارمغان آرم ـ ارمغان برای کبوترانی که همه در ظلمت پرواز کرده اند ـ به کوهی آتشفشان رسیدم که هوایش از لهیب بخارهای غلیظ و سوزنده پر بود؛ که زمین اش ؛دره و دشت اش از سیل هولناک آتش های مذاب پوشیده بود...

آری من به این چشمه رسیدم؛ این بود چشمه سار من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

معلم پای تخته داد می زد .

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ...

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک , غمگین بود

تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است .

از میان شاگردان یکی برخاست  همیشه باید یک نفر به پا خیزد .

به آرامی سخن سر داد .... تساوی اشتباه فاحش و محض است ,

نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره شد . و معلم مات بر جا ماند .

و او پرسید اگر یک  انسان واحد یک بود .

آیا باز هم یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت  .......

معلم گفت: آری برابر بود

و او با پوز خند ی گفت : اگر انسان واحد یک بود !

آنکه زر و زور به دامن داشت بالا بود ,

و آنکه قلبی پاک و دستی تهی  از زر داشت پائین بود

اگر انسان واحد یک بود ,

این تساوی زیر و رو می شد.

حالا می پرسم : اگر یک با یک برابر بود

نانه مال مفت خوران از کجا آماده می شد

یا چه کسی دیوار چین ها را بنا می کرد

اگر یک با یک برابر بود   .

پس که پشتش به زیر بار فقر خم می شد ,

یا که زیر ضربت شلاق له می شد  .........

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

 

به طور قطع و یقین خداوند مرد را قبل از زن آفریده است اما حتما می دانید قبل از پدید آمدن شاهکار نهایی یک چرک نویس لازم است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
زن فقط یک چیز را پنهان نگه می دارد و آن هم آن چیزی است که نمی داند. (ضرب المثل انگلیسی)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 4:3 بعد از ظهر  توسط زیبا | 
در آغاز هیچ نبود، كلمه بود، و آن كلمه خدا بود.

و كلمه، بي زباني كه بخواندش، و بي انديشه يي كه بداندش، چگونه مي تواند بود.

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود؛

                                    و با نبودن چگونه مي توان بودن؟

و خدا بود، و با او عدم؛ و عدم گوش نداشت.

 حرف ها هست براي گفتن، كه اگر گوشي نبود، نمي گوييم.

و حررف هايي هست براي نگفتن؛

حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند

حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند

و سرمايه ي ماورايي هر كسي،

                           به اندازه ي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد؛

حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا،

كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند؛

                      و كلمات هر يك، انفجاري را به بند كشيده اند؛

كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند.

اينان هماره در جست و جوي مخاطب خويش اند؛ اگر يافتند يافته مي شوند...

و در صميم وجدان او آرام مي گيرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

در سرزمین عاطفه هایم چون گل روئیدی و من باغبانی آموختم اما کدام گل احساس

 باغبان را می فهمد آیا هیچ گلی هست که باغبان را به اندازه ی یک قطره شبنم یا

یک گلبرگ بشناسد و دوست بدارد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط زیبا | 

همان طور که شاپرک ها نمي توانند دشت آبي اسمان را از

ياد ببرند من هم چشمان زيبايت را نمي توانم فراموش

کنم . تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم

جاي دارد ، اي کاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل

چشمانت ساخته ام تا قلب مهربانت مداوايي باشد براي

 عشق پاک و مقدسم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط زیبا |